کتاب «مرگ ایوان ایلیچ» را خوانده اید؟ داستانش از زبان یک آدمی است که در حال جان دادن است اما هیچ کس تنهایی او را هنگام مرگش درک نمی کند. درست است که همه دور و برش هستند و با نگاه هایشان سعی می کنند بهش دلداری بدهند اما هیچ کس واقعا برای این تنهایی و وحشت او توی لحظه مردن و اینکه اصلا دوست ندارد بمیرد فکری ندارد. انگار برای همه مسجل شده که او باید برود.
چند وقت پیش خواب دیدم دارم می میرم. درست مثل ایوان ایلیچ. مثل یک آدم که قرار است اعدامش کنند همه و حتی خودم از لحظه مرگم باخبر بودند. برای همه مسجل بود که باید بروم. همه منتظر بودند. این وسط پس خودم چی؟ نظرم مهم نبود؟ چرا کسی آنجا به فکر وحشت من از تنهایی نبود؟ چرا هیچ کس دست های لرزانم را نمی دید؟ چرا هیچ کس دستش را روی قلبم نمی گذاشت تا ببیند سرعت تپش اش دوبرابر یا شاید سه برابر شده بود؟ همه یا بی خیال بودند یا داغدار یا نگران. نگرانی تان توی سر من بخورد من ترسیده ام اصلا نمی خواهم بمیرم آن وقت شما فقط نگرانید؟ چرا هیچ کس آن شب هیچ کاری نمی کرد؟
ایوان ایلیچ عزیز! من آن شب توی خواب کاملا تنهایی دم مرگ تو را احساس کردم.
چند وقت بعد از «چند وقت پیش» قبلی خواب دیدم سوار موتور سیکلت بودم و داشتم از یک کوچه می انداختم توی خیابان. وارد خیابان که شدم یهو موتور سیکلت دیگر حرکت نکرد. از سمت چپم یک نیسان مزدا از این آبی رنگ ها و یک موتور سیکلت و یک کامیون بنز داشتند با سرعت زیاد می آمدند. همه چیز توی یک لحظه اتفاق افتاد. نیسان مزدا کوبید به موتور سیکلتم و حدود شش هفت متری من و موتور سیکلتم را زیر خودش کشاند و برد. فکر کنم آش و لاش شدم آن زیر! راننده که از ماشین پایین آمد کمک کرد بلند شوم. پاهایم بی حس بود اما بلند شدم. جایی ام درد نمی کرد. خدا را شکر بهش گفتم که نگران نباشد مقصر خودم بوده ام.
پ.ن. کسی تعبیر خواب بلد نیست؟ یا کسی معبر خوب سراغ ندارد؟ آن زندانی که یوزارسیف تویش گرفتار بود آدرس آنجا را هم ندارید؟!
از وقتی عاقل و بالغ شده ام تا الان هیچ وقت آرزو هایی را که داشته ام برای خدا نگفته ام تا ازش بخواهم برایم برآورده کنند. نمی دانم چرا اما همیشه پیش خودم فکر می کردم خدا که همه جا حاضر و ناظر است پس خودش می داند چی برایم خوب است همان را بهم می دهد.
سال آخر دوره راهنمایی منتهای آرزوی من و همکلاسی هایم قبولی توی دبیرستان نمونه دولتی بود. درسم چندان بد نبود. امتحان که دادیم از بین دوست ها و همشهری هایم فقط من اسمم توی لیست بود آن هم به عنوان ذخیره اول. یعنی باید یک نفری انصراف می داد تا من قبول شوم. نمی دانم چی شد که قبول شدم.
سال آخر دبیرستان منتهای آرزوی من و همکلاسی هایم قبولی توی دانشگاه بود. دو سال آخر دبیرستان آنطور که باید درس نخوانده بودم و خودم امیدی به قبولی نداشتم. نتایج هم که آمد دیدم عجب گندی زده ام به درصد های کنکور. برای همین بدون هیچ تحقیقی در مورد رشته ها به ترتیبی که توی دفترچه آمده بود رشته ها را وارد جدول انتخاب رشته کردم. نتایج که آمد در کمال تعجب دیدم همان انتخاب اول را قبول شدم. گیاهپزشکی دانشگاه صنعتی اصفهان. (شانسم گفت چون اگر هر رشته دیگری را هم توی دفترچه اول گذاشته بودند الان من توی همان رشته فارق التحصیل شده بودم!)
توی دوران دانشگاه هر کسی از یک راهی دنبال گرفتن معافی بود. اما من بی خیال بی خیال. بچه ها به هر دری می زندند تا معاف شوند اما هیچ کدام نشدند. یک روز برادر بزرگترم شرایطی را گفت که یکی از ما دو تا یعنی من یا برادر جلوتر از خودم که دو سال از من بزرگتر است می توانیم معاف شویم. مانده بودم حالا چطور داداش بزرگه را کلاه سرش بگذارم و این معافی باد آورده را بردارم برای خودم که داداش بزرگه توی کنکور فوق لیسانس رتبه ۲ شد و به خاطر استعداد درخشان بودنش معاف شد. من هم از خدا خواسته زحمت کشیدم و پرونده برادر بزرگ تر را بردم به محل مربوطه آن هم در آخرین روز و ساعتی که فرصت داشت. به آن آقای نظامی گفتم لازم است باز هم بیایم؟ ایشان هم لطف کردند و گفتند: نه خودمان کارت معافی را برایت می فرستیم دم در خانه.
سال آخر دانشگاه منتهای آرزوی من و همکلاسی هایم این بود که یک جایی مرتبط با رشته مان مشغول به کار بشویم. همه در به در دنبال واسطه و بند «پ» بودند تا یک جایی دست شان بند بشود. یا حداقلش وامی بگیرند و بزنند توی کار گلخانه ای چیزی. اما من طبق معمول بی خیال بی خیال بودم. تا اینکه آخر های ترم آخر بود که یکی از اساتیدم بهم گفت که رئیس گروه باهات کار داره. همه جور پیش بینی ای کرده بودم جز اینکه رئیس گروه بهم پیشنهاد بدهد بروم به جای کارشناس آزمایشگاه مان که تازه بازنشسته شده بود را بگیرم. قبول دارم که آخر آخرش بود. نمی دانید چه حالی می داد؟ می شد همان کاری که همیشه دوستش داشتم. یه جور تدریس به حساب می آمد. آن هم نه توی مدرسه ابتدایی و راهنمایی یا دبیرستان توی دانشگاه آن هم دانشگاه معتبری مثل صنعتی اصفهان. تا اواخر تابستان هم قطعی بود که اول مهر باید بروم سر آزمایشگاه اما نشد. ناشکری نکردم نشستم برای فوق بخوانم اما چند ماهی نگذشت که همان استادم بهم پیشنهاد کار توی آزمایشگاهش را داد. به همین راحتی.
از زمانی که عاقل و بالغ شده ام هیچ وقت توی ایام استجابت دعا و مکان های استجابت دعا برای خودم هیچی نخواسته بودم. نه توی مشهد و کنار حرم امام رضا «ع» نه جمکران نه قم نه شاهچراغ. نه لحظه ی سال تحویل نه روز عرفه نه زمانی که دعایی می خواندم هیچ جا و هیچ وقت. همیشه خدا خودش برایم آماده می کرد آن هم درست زمانی که فکرش را نمی کردم و چیزی را که تصورش را هم نمی کردم.
اما امسال لحظه سال تحویل از خدا خواستمش. شب های قدر از خدا خواستمش. هر وقت قرار بود دعا کنم از خدا خواستمش. هر وقت احساس می کردم قرار است این دل بی صاحاب بشکند از خدا خواستمش. هر جا و هر لحظه از خدا خواستمش... اما نشد... نخواست...
یک مقدمه ی علمی روان شناختی
تا حالا دقت کرده اید که وقتی با یک نفر حرف می زنید به کجای صورت طرف نگاه می کنید؟ به چشمهای طرف؟ اگر به چشم ها به کدام چشمش؟ یا نکند به بینی اش؟ به لب ها؟ به خال روی صورتش؟ به وضع موهایش؟ به چی؟ البته حرفی که می خواهم بزنم چندان ربطی به این سوال ندارد اما این را گفتم تا مثل یارویی که ازش پرسیدند موقع خواب ریشت را زیر پتو می گذاری یا روی پتو، بخورید به بن بست فلسفی!
من روان شناس نیستم اما خب هر کدام از ما بعد از این همه سال زندگی کردن و رابطه با آدم های مختلف شاید بصورت تجربي به اين حرفم رسيده باشيم كه:
وقتی با کسی صحبت می کنید چند قسمت صورت طرف می تواند به شما کمک کند که بفهميد او چه احساسی نسبت به حرف شما دارد یا اینکه اصلا از بودن با شما چه احساسی دارد یا اینکه اصلا توی باغ هست یا نه. يا اينكه الان چه حالتي دارد و چطور بايد با او برخورد كنيد. اجزایی مثل چشم، ابرو، حركات لرزشي زير چشم، رنگ صورت كه از سفيد ميت (به کسر ميم و یاء مشدد! به معنای مرده) تا سرخ لبويي دامنه رنگ دارد، حتی رنگ گوش ها، نحوه اداي كلمات و خيلي اجزاي ديگر (البته اگر چيزي از اجزا مانده باشد که نگفته باشم). چه طرف صحبت دوست باشد چه یک فرد عادی چه دشمن و چه حتی از افراد خانواده. حالا زیاد نمی خواهد توی جیک و پوک صورت طرف تان ریز شوید کافی است توی چشم های طرف نگاه کنید همه چیز دست تان می آید. اصلا چشم ها دنیایی دارند برای خودشان با اینکه ظاهر ساده ای دارد اما از لحاظ علمی اش هم که بگذریم از دید روان شناسی همین دو تا سوراخ وسط جمجمه کلی کارها از دستش بر می آید.
اصل مطلب
دنیای مجازی عزیز! من حالم از تو و هر چیزی که توی خودت ریخته ای به هم می خورد. حالم از دوستی های مجازی ات به هم می خورد. از سرگرمی های مجازی ات، از نامه هاي مجازي ات، از احوال پرسي هاي مجازي ات، از درد دل هاي مجازي ات، از گپ و گفت هاي مجازي ات اصلا از همه چيز مجازي ات حالم به هم مي خورد. توي دنياي تو چيزي به عنوان شدت احساس يا اصلا احساس وجود ندارد. وقتي كسي توي دنياي تو دارد با طرفش حرف مي زند نمي داند طرفش شاد است يا دارد از غصه دق مي كند يا عصباني است يا فكرش مشغول است يا... يا... يا... و تا آخر دنياي حقيقي ما آدم ها يا... . فقط يك صفحه كليد سياه يا سفيد مي بيند و يك صفحه مانيتور سرد و بي روح كه هي از نوشته پر و خالي مي شود. آخر لطفت به من حقيقي اين است كه كله هاي زردي را درست كرده اي كه هر كدام تا آخر عمرشان جز يك احساس كار ديگري بلد نيستند. شكلك هايي كه با اين همه نارسايي شان دروغ گفتن را خوب بلدند. شكلك هايي شياد كه از دو نقطه پرانتز شروع شان مي كني و تا الي الابد با آن ها احساس تحويل مي دهي.
اصلا مي داني مشكل كجاست؟ تو مثل دنياي كور رمان «كوري» ژوزه ساراماگو مي ماني! تو چشم نداري. توي هيج جاي اين دنياي به اين بزرگي ات چشمي وجود ندارد كه آدم با نگاه كردن توي آن تا ته خط را برود. چشم هايي كه اگر زبان هم دروغ گفت زل بزند توي نگاه طرف مقابل و راستش را بگويد. چشم هايي كه اگر عاشق بشود پته ي صاحبش را به طرفه العيني رو مي كند. من دنبال یک جفت چشم توی رابطه هایم می گردم که دنیای تو ازم دریغ می کند.
فکر می کردم این نقطه ضعف ات چندان هم مهم نیست اما این اواخر معجزه وجود نگاه توی رابطه هایم را با تمام وجودم درک کرده ام.

این ها خاطره های جسته و گریخته ای است از من و کودکی ام:
هنوز درست بلد نبودم راه بروم. یا شاید هم چهار دست و پا راه می رفتم اما نه با توجه به سرعتی که بعد از این حادثه داشتم همان احتمال اول درست است. کنار خانه مان تا دلتان بخواهد مسجد ساخته اند. یکی از آن ها ورودي اش حدود شش هفت پله دارد كه ارتفاع هر پله چيزي حدود سي سانتيمتر است. داشتم به سبك بچه هايي كه تازه راه رفتن بلد شده اند از پله ها بالا مي رفتم كه نمي دانم چي شد دستم جا خالي داد و با فك خوردم روي يكي از پله ها و زير چانه ام زخم شد. من هم كه تا ان موقع زخم نديده بودم شروع كردم به مالاندن اش و دويدن به سمت خانه. گذشت و گذشت تا زمان دبيرستان كه ريش دار شدم! يك بار كه در حال اصلاح صورتم بودم جلوي آينه زير چانه ام را ديدم و براي اولين بار بعد از اين همه سال متوجه شدم كه اي دل غافل لامصب جايش مانده است!
اوهوم اوهوم... ببخشید وسط خواندن پست مزاحم شدم. این پست شاید یک کمی طولانی شده باشد پس اگر حوصله ندارید بی خیال ادامه مطلب بشوید.
اندر احوالات مای بی بی!
باب یکم
خوب جایی را نشانه رفته اند! یعنی تا زمانی که بچه ها هنوز آنقدر شعور پیدا نکرده اند که گلاب به روي تان برای پی پی باید به مستراح تشریف ببرند اين ها مشتري شان را دارند و نان شان توی روغن که چه عرض کنم توی پوشک است!
باب دویم
تبلیغ آنقدر جذاب است که عمرا بچه ی از پوشکی گرفته تا حدود هفت سال پیدا کنی كه با دیدنش میخکوب نشود. خصوصا آن آخرش که یک چیزی تو مایه های هادابودیا... می گوید!
شايد يكي از حسرت هاي بچه هايي كه تازه پوشك را ترك كرده اند اين باشد كه چرا يك كم ديگر دندان سر جيگر نگذاشتند و نيش و كنايه ها را تحمل نكردند تا صداي دلنشين چسب اش را بشنوند!
باب سیم
دختر بچه آنقدر شاد و شنگول است از سرخوردن روی پوشک مای بی بی که تمام جانش را به آن می مالد. پسر بچه هم که با پوشیدنش دیگر می تواند سرش را مثل مرد بالا بگیرد. لا مصب تبليغ آنقدر تحریک کننده است که هر لنده هوری هوس می کند یک بار پوشیدنش را امتحان کند!!!
باب چهارم
نوه عمویم یکی از این آدم پوشکی ها است. حاضر است دنیا نباشد اما کسی به بسته ی مایبیبی اي كه پسر عمويم بهش كادو داده نگاه چپ نکند!
اين يك پست كاملا خصوصی است. نوشتم براي اينكه سبك بشوم. مي توانيد نخوانيدش...
پدربزرگ پدری ام را ندیدم فقط در موردش شنیدم. خدا بیامرزدش. سه تا پسر داشته که باعث شده من دو تا عمو داشته باشم.
پدربزگم آدم سختی کشیده ای بوده. از آن آدم هایی که یه لقمه نان را واقعا برایش عرق می ریخته تا به دستش بیاورد. دوست داشته بچه هایش مثل خودش کاری بار بیایند. دوست نداشت سر به هوا باشند چون خودش سختی کشیده بود و می خواست بچه هایش از همان اول زندگی، سختی زندگی را لمس کنند و از همان بچگی بتوانند زندگی را رام خودشان بکنند. اما چکار باید می کرد وقتی بچه است و دنیای بچگی اش. دوست دارد بازی کند. دوست دارد مثل بقیه بچه ها هر کاری بکند غیر از کار کردن. خب حق طبیعی اش هم همین است. اصلا برایش تعریف نشده که باید کار کند.
این تناقض همیشه بین دو نسل وجود داشته و پدر بزرگ و پدر من هم از این قضیه مستثنا نبوده اند. نتیجه هم این شد که چون پدربزرگم آن زمان نه مشاوره خانواده ای داشته نه کتابهایي مثل "چگونه فرزند هلویی داشته باشیم" را خوانده بود به سبک پدران خودش دست به تربیت پسرهایش زد. پسرهایش را دیکتاتورمآبانه تربیت کرد. حتی برای اینکه از زیر کار در نروند با زنجیر می بست.می زدشان. گرسنگی شان می داد. صبح تا شب ازشان کار می کشید تا شاید اینطوری مرد زندگی بار بیایند. نتیجه رفتارش این شد:
عموی بزرگترم از شهرمان فرار کرد و توی یک شهر دیگر برای خودش زندگی شروع کرد و شد مرد زندگی. عموی کوچکم چون ته تغاری بوده شواهد و قراین حاكي از اين اند که زیاد سختی نکشیده. الان هم شده مرد زندگی. پدرم اما ماند توی همان شهر خودمان ماند و بزرگ شد و سختی کشید تا زندگی را رام کند ماند و همانجا با وجود تمام سختي ها شد مرد زندگي.
همیشه توی چشم های پدرم می خواندم که دوست دارد به روش پدرش ما را مرد زندگی کند. دوست دارد نگاهی که به پدرش داشت را پسرهایش بهش داشته باشند اما نمی دانست که ای دل غافل یک نسل آمده ایم جلوتر. پسرهای این زمان مثل پسرهای آن زمان نیستند. پسرهای این زمانه مثل خودش نیستند که قدرتی بالاتر از قدرت پدرشان را درک نکنند. بچه های این نسل پدرشان را خیلی نزدیک تر از او به پدرش می دیدند. پدرشان را قابل دسترس می دیدند. بچه های این نسل جدید هرگز اجازه نمی دادند پدرشان با آن ها مثل دیکتاتور رفتار کند. دست و پایشان را ببندد یا بخواهد از بازی شان کم کند و به کار کردن شان بگیرد. این بود که پدرم تمام آرزوهایش را نقش بر آب دید. توی چشم هایش می خواندم که دوست داشت تمام سختی هایی که کشیده را با لذت پدر بودن آن هم یک پدر قدرتمند به شیرینی بدل کند. اما نشد. سهم پدر من از پدر شدن هم سختی بود. سختی پشت سختی. یک زندگی سخت و شاید از دید خیلی ها ملال آور. یک زندگی که مثل پدرش باید برای در آوردن یک لقمه نان واقعا عرق می ریخت.
پدرم مرد كار بود. مرد زندگي بود. همسرش يعني مادرم را خيلي دوست مي داشت اما نتوانست با نسل بعد از خودش يعني پسرهايش تفاهم پيدا كند. بلايي كه سر پسر پدربزرگم آمد مي ترسم سر پسر پدرم هم بيايد. اينكه نتوانم دركش كنم آن بچه اي را كه قرار است پسر پسر پدر من باشد!
اما با اين حال پدرم مرد زندگي بود. هيچ وقت بهش بي احترامي نكردم. يعني آنقدر كوچك بودم كه نگاهم به او مثل نگاه او به پدرش بود. به او به عنوان پشت و پناهم نگاه مي كردم. به عنوان كسي كه مي توانم صدايش كنم بابا. كسي كه قرار است اگر درد و بلايي سرم آمد اول به او اميد ببندم.
عيد فطر امسال هفدهمين سالي بود كه پيشم نبوديد تا با اعلام عيد فطر برق چشم هايتان را ببينم. خيلي زود مي گذرد. خيلي زود گذشت. آن سالي كه رفتيد هنوز آنقدر بچه بودم كه روز رفتنتان نگران بودم نكند برنامه كودك آن روز را نبينم كه نديدم! چون خانه شلوغ بود و قسمت زنانه شده بود همان اتاقي كه تلويزيون آنجا بود. آنقدر بچه بودم كه نمي دانستم وقتي برادرهاي بزرگم زار زار گريه مي كنند من بايد چكار كنم. آنقدر بچه بودم كه وسط مراسم تشييع جنازه به بهانه يادآوري اينكه توي خانه يادشان نرود قند خرد كنند بفرستندم دنبال نخود سياه كه رفتنت را نبينم. آنقدر بچه بودم كه پز اسمم را مي دادم كه توي برگه مراسم ترحيمت آمده بود.
چه زود گذشت...
كجاييد كه ببينيد آن بچه ي سر به هواي آن زمان الان شده كارشناس فني آزمايشگاه گياهپزشكي؟ كجاييد كه ببينيد آن بچه سر به هوا ديگر خجالت نمي كشد جايي بگويد كه پدرش سرايدار بيمارستان بود؟ كجاييد كه ببينيد ديگر از اينكه دست هايتان هميشه بوي نفت بدهد يا مثل دست هاي خيلي از بابا ها نرم نباشد بدم نمي آيد؟ كجاييد ببينيد كه ديگر غبطه اين را نمي خورم كه هيچوقت چيزي به عنوان پول تو جيبي نداشتم؟ نيستيد ببينيد ديگر وقتي بچه هاي همكلاسي ام از خاطره هاي دوره مهد كودكشان حرف مي زنند چشم هايم از شدت حسرت مات نمي ماند. نيستيد ببينيد مردي شده ام براي خودم، ديگر دستم توي جيب خودم است. ديگر مثل مردها شكست مي خورم، مثل مردها دوباره روي پاي خودم مي ايستم، باز دوباره شكست مي خورم و باز مثل مردها... شده ام مرد زندگي، درست هماني كه مي خواستي. اما نه به زور كتك كه با يك چيزي بدتر از آن به زور نبودن پشت و پناهي به نام پدر.
خوشحالم كه لااقل باعث سر افكندگي شما و مادر نشدم.
پ.ن.: بسم الله الرحمن الرحيم...الحمد لله رب العالمين... الرحمن الرحيم...مالك يوم الدين...اياك نعبد و اياك نستعين...اهدنا الصراط المستقيم...صراط الذين انعمت عليهم...غيرالمغضوب عليهم...و لا الضالين.
بسم الله الرحمن الرحيم...قل هو الله احد... الله الصمد... لم يلد و لم يولد... و لم يكن له كفوا احد.
بسم الله الرحمن الرحيم...قل هو الله احد... الله الصمد... لم يلد و لم يولد... و لم يكن له كفوا احد.
بسم الله الرحمن الرحيم...قل هو الله احد... الله الصمد... لم يلد و لم يولد... و لم يكن له كفوا احد.
روزه برایشان ضرر دارد. به خاطر هزار و یک جور قرصی که باید برای بالا و پایین کردن قند خون و چربی خون و رقیق کردن خون و این ها بخورند. تازه انسولین هم تزریق می کنند. خیلی تلاش کردم تا قانع شان کنم که روزه گرفتن برای شان خوب نیست و خدا راضی نیست و این ها تا بلاخره راضی شدند امسال روزه نگیرند.
اما باز هم امسال سحر که می شود قبل از ما بلند می شوند سحری را آماده می کنند و با ما سر سفره می نشینند و سحری می خورند. نزدیک اذان هم مثل ما مسواک می زنند و تا اذان را نگفته اند نماز شب شان را می خوانند. افطار هم که می شود اول نمازشان را توی مسجد می خوانند و بعد مثل ما سر سفره می نشینند و افطار می کنند.
ازشان پرسیدم: توی طول روز چیزی هم می خورید؟
گفتند: آخه خجالت می کشم!
گفتم: خب شما که روزه نیستید توی خانه هم که تنهایید از کی خجالت می کشید؟
گفتند: از خدا
...
راست می گویند که مادرها فرشته اند
پ.ن.: من هميشه براي مادرم فعل جمع به كار مي برم.
پرده اول - يك روز آفتابي ساعت ۴ بعد از ظهر
۱...۲...۴... (بوووووق...بووووووق...)
- بله بفرمایید!
- الو سلام، تعزيرات؟
- بله امرتون؟
- ببخشيد يه مورد گرون فروشي را مي خواستم گزارش بدم.
- شما فردا با شماره ۲۳۲۳۲۳ (شماره فرضي است فقط براي جا افتادن قضيه) تماس بگيريد و با آقاي منصوري (اسم هم فرضي است براي حفظ آبرو!) در ميون بگذاريد.
- چشم. خيلي ممنونم بابت راهنماييتون.
پرده دوم - فرداي يك روز آفتابي ساعت ۱۰ صبح
۲...۳...۲...۳...۲...۳... (بووووووق .... بوووووووق)
- بله بفرماييد!
- ببخشيد مي تونم با آقاي منصوري صحبت كنم؟
- خودمم، امرتون؟
- ببخشيد يه مورد گرون فروشي بود مي خواستم گزارش ...
- شما تماس بگيريد با بخش فلان (هيچ وقت اسامي قسمت هاي مختلف يك اداره يادم نمي ماند، اي لعنت به اين هوش و حافظه در پيت!) اين هم شماره اش ۵۶۵۶۵۶
پرده سوم - همان زمان و مكان اما در مكالمه اي با شماره ۵۶۵۶۵۶
- بله بفرماييد!
- ببخشيد مي خواستم يك مورد گرون فروشي را گزارش بدم
- در چه زمينه اي بوده؟
- توي فلان محل مبلغي كه دريافت ميشه از نرخ مصوبي كه همون جا زده شده بيشتره...
- شما تماس بگيريد با بخش فلان تا پيگيري كنند اين هم شماره اش ۸۹۸۹۸۹
پرده چهارم - همان زمان و مكان اما در مكالمه اي با شماره ۸۹۸۹۸۹
- بله بفرماييد!
- ببخشيد يه مورد گرون فروشي توي فلان محل بود گفتن بايد به شما گزارش...
- شما بايد تماس بگيرين با اين شماره ۲۳۲۳۲۳
دارق... (صداي قطع شدن تلفن)
پرده پنجم - همان زمان و مكان يك آدم پر رو كه قرار نيست از رو برود در حال گرفتن شماره...
۲...۳...۲...۳... ...
- (طرفِ پر رو در حال فكر كردن و حرف زدن با خودش!) اِ اِ اِ اِ اين شماره چقدر آشناست صبر كن ببينم. اين كه همون شماره پرده دومه كه...!!!
پرده آخر - همان زمان و مكان از زبان راوي:
به قول بچه ها گفتني اينجا ايران است. ادامه نمايش را بصورت چرخشي! از پرده دوم ملاحظه بفرماييد.
پ.ن.: وان اخ ددو = وقتی آدم نَوَتونه از خودش دفاع در وَکُنه
پ.ن.: آی برره یادت بخیر!
پ.ن.: لطفا برداشت مرداشت سیاسی نکنید که مشغول ذمبه اید!
از طرف میدان انقلاب (سی و سه پل) که بیایی توی خیابان چهارباغ عباسی دست راستت می رسی به خیابان آمادگاه. نبش این خیابان می توانی یکی از شاهکارهای هنر معماری اصفهان و ایران و دنیا یعنی مدرسه چهارباغ را ببینی و از هر قطعه اش هزار تا عکس بگیری. وقتی به کاشی کاری هایش نگاه می کنی و می بینی با چه دقت و ظرافت و حوصله ای تکه های حدود یک سانتیمتری کاشی ها کنار هم چیده شده مات و مبهوت می شوی و ناخواسته از ایرانی بودنت احساس غرور می کنی.
و این است هنر اصیل ایرانی که به ما رسیده است.
از طرف میدان انقلاب (سی و سه پل) که بیایی توی خیابان چهارباغ عباسی درست روبروی همین مدرسه چهار باغ آن طرف خیابان یک مغازه فست فود هست فکر کنم اسمش ایستگاه شکم باشد! اسنک های خوبی هم دارد. اگر قسمت تان شد و رفتید داخل و سفارش چیزی دادید تا زمانی که آماده می شود نگاهی به دیوارهای مغازه بیندازید... از سطح زمین تا ارتفاع حدود یک و نیم دو متری با استفاده از برچسب های رنگی مربع شکل دیوار را به شکل کاشی کاری در آورده اند! حالا اگر صندلی تان رو به خیابان است نگاهی به روبرو بیندازید و شاهکار مدرسه چهارباغ را با این شاهکار عصر جدید مقایسه کنید. اگر هم پشت تان به خیابان است ۱۸۰ درجه چرخیدن برای این مقایسه کمک تان می کند.
و این است هنر نسلی که همه چیز را فست فست می خواهد!
پ.ن. اگر تا حالا قسمت نشده بیایید اصفهان، اگر قرار نيست به اين زودي ها قسمت بشود بياييد، اگر آمده ايد اما نديده ايد، اگر آمده ايد و ديده ايد اما مي خواهيد تجديد خاطره بشود...يك توك پا تشريف بياوريد ادامه مطلب.
دنیای اول)
عروس خانه: مادرجون میاین کمک کنین این لوبیاها را پاک کنیم؟
مادر شوهر خانه:مادرجون تو که می دونی من چشمام نمیبینه...هه هه هه!
نوه خانه: مادربزرگ میاین به من دیکته بگین؟
مادر شوهر خانه:آخه مادرجون تو که می دونی من چشمام نمی بینه...هه هه هه!
(سر میز شام مادرجون رو به بقیه)
مادر شوهر خانه:وای ببین برنجش چه قدی هم کشیده...
عروس خانه: وا! مادرجون شما که چشماتون نمی دید؟!
مادر شوهر خانه:دیگه برنج به این درشتی را که می بینم...هه هه هه!
واکنش عروس خانه نسبت به این حاضر جوابی:
عروس خانه: ها ها ها ها ها... قربونت برم الهی!
دنیای دوم)
(دیالوگ ها همان دیالوگ هاست اما ...)
عروس خانه: مادرجون میاین کمک کنین این لوبیا ها را...
...
مادر شوهر خانه: دیگه برنج به این درشتی را که می بینم...هه هه هه!
واکنش عروس خانه نسبت به این حاضر جوابی:
زنیکه هار شده را ببین! حرف از شکم که بشه چه جور چشماش مثل عقاب تیز میشه اونوقت موقع کار کردن که میشه خدا را شکر کوره! صب تا شب عین سگ بشورم و بسابم بعد بذارم جولو این مفت خور!
پ.ن.: اگر می دانستم عروس خانه اینقدر بد دهن است حتما قبل از تایپ باهاش هماهنگ می کردم!
حس خوبی است. اینکه احساس کنی یکی در درونت در حال شکل گیری است. اینکه ببینی با گذر زمان رشد می کند و تو هر روز بیشتر از روز قبل باهاش اخت مي شوي. فقط بهش فکر کن! ببین چه حالی می دهد... اوج این لذت زمانی می شود که این موجود آنقدر بزرگ شده باشد که درست مثل آدم بزرگ ها بخواهد خودش را کش و قوس بدهد و خودش را تو آن دنیای کوچولو کمی جابجا کند. وااای اولین لگدي که نثار شکمت می کند اوج لذت است و این لذتی است که ما مرد ها به خاطر مرد بودن مان و به خاطر اینکه چون مرد هستيم نباید زمانی که هیجان زده می شویم دست و پا و صدایمان بلرزد، به خاطر اينكه بايد مرد باشيم و مثل كوه سفت و محكم! از لذت درك آن عاجزيم.
الان مي توانيد يك دل سير به من و آرزويم بخنديد تا دلتان وا بشود اما آرزوي من حس همين لگد كوچولو نزديك هاي هشت ماهگي است!
پ.ن. بيپ بيپ بيپ بيپ...
اي بميري! نمي دانم اگر اين بوق را ازت بگيرت دستت را به كجا بند مي كني؟!

اول برای اینکه کلیتی از قضیه دست تان بیاید این متن را بخوانید:
«مردها به طور ميانگين روزانه 43 دقيقه را صرف خيره شدن به 10 زن مختلف مي كنند كه اين ميزان برابر با 259 ساعت يا تقريبا 11 روز در سال است كه در فاصله بين 18 تا 50 سالگي بالغ بر 11 ماه و 11 روز مي شود.
به نوشته ديلي تلگراف، محققان دريافتهاند كه تنها اين نوع مردها نيستند كه جنس مخالف را ستايش مي كنند بلكه زنها نيز روزانه 20 دقيقه را صرف نگاه كردن به 6 مرد مختلف مي كنند. اين ميزان نيز برابر با 6 ماه به طور كلي بين 18 تا 50 سالگي است.
مارك آيرلند سخنگوي مركز كوداك لنز ويژن كه اين نظرسنجي را انجام داده است، گفت: مردها مشهور به نگاه كردن به زنها هستند، اما جالب است بدانيم كه آنها واقعا چه مدت را صرف اين كار مي كنند. به طور كلي يك سال از زندگي مردان صرف قفل كردن چشمهاي آنها بر روي جنس مخالف مي شود.
وي افزود: علاوه بر اين زمان بايد متوجه بود كه مردان اگر بخواهند زني را تحت تأثير قرار دهند حتی حاضر به ول كردن كار خود و توقف فعاليتهاي كاري تا انجام اين كار هستند.
اين نظر سنجي بر روي 3 هزار نفر نشان داد كه سوپرماركت مهمترين نقطه تبادل اين نگاههاست و بعد از آن مشروب فروشيها و كلوپهاي شبانه قرار دارند.
اما در حالي كه اكثريت مردان و زنان از اينكه كسي به آنها نگاه كند، احساس مورد توجه قرار گرفتن مي كنند، اما افراد بيشتر دوست دارند به آنها نگاه نشود. مردها با 19 درصد در برابر زنها با 9 درصد معتقدند از اينكه كسي به آنها خيره شود، احساس خوشحالي مي كنند.
16 درصد دختران از اين كار احساس ناراحتي كرده و 20 درصد نيز مي گويند اين كار آنها را خجالت زده مي كند. بيش از 40 درصد زنان چشم را اولين جذابيتي دانستهاند كه در نگاه اول به چشم آنها رسيده است، در حاليكه همين تعداد از مردان معتقدند كه چشم آنها در ابتدا مجذوب وضع كلي بدن زن مي شود.
يك سوم از شركت كنندگان در اين تحقيق با همسر خود بر سر اينگونه نگاهها بحث داشته اند و يك نفر از هر 10 نفر كارشان به جدايي از همسرشان كشيده است.
5 نقطه مهمي كه در آن مردان زنان را زير نظر دارند عبارتند از سوپرماركت، مشروب فروشيها، كلوپهاي شبانه، محل كار و مغازه ها و 5 نقطه مهمي كه در آن زنان مردان را زير نظر دارند عبارتند از: مشروب فروشيها، مغازه ها، وسايل نقليه عمومي، سوپرماركتها و محل كار.»
برداشت های یک متهم متوهم:
حالا حساب کنید همه چیز حساب و کتاب داشته باشد و برای اولین بار تحقیقات جواب درست و درمانی داده باشد و هر کسی تا یک سال چشم چرانی اش تمام شد به ملکوت بپیوندد! (مي دانم اين تحقيقات همچين حرفي نمي زند اما چون بنده در توهم به سر مي برم اينطور برداشت كرده ام!)
آن وقت است که می شود نتیجه گرفت جناب عزرائیل میلیون ها زمان سنج دارد که هر لحظه یکی از زمان سنج ها وقت چشم چرانی یک نفر را که معادل یک سال است تمام شده اعلام می کند و این جناب به سرعت برق بر سرش نازل می شود و می بردش آنجا که عرب نی می نوازد!
روی این حساب بچه های آفتاب مهتاب ندیده به خاطر اینکه از این یک سال سهميه چشم چرانی شان تا آخر عمر استفاده نمی کنند اندازه ماموت عمر می کنند و بچه هایی که زیر آفتاب و مهتاب از شدت برنزه شدن به رنگ شب در آمده اند به یک سال نکشیده شروع به نواختن نی می کنند!
تازه جماعت نسوان محترمه فقط شش ماه می توانند به شغل شریف (!) چراندن چشم مشغول باشند و خیلی زودتر از مرد ها چشمان شان کم سو می شود!
پ.ن.:
عکس را هم فقط به دلیل مسائل امنیتی و حفظ جان نويسنده اين مطلب خط خطی کردم! ![]()
خااك وچوووك چقدر هم تابلو مي چرانند! خاك بر سرها آبرو برايمان نگذاشتند. اي بميري با اين تابلو بازي تان!
به ماگفته بودند: «...توی جبهه چیزایی می دیدی که یهو از این رو به اون روت می کرد...» گفته بودند: «...آدم هایی که توی جبهه متحول می شدند دیگه دنیا براشون هیچ رنگ و بویی نداشت، دم به ساعت به فكر شهادت بودند، اصلا دور و برشون را نمي ديدند، انگار تو يه عالم ديگه اي سير مي كردند...»
همه این حرف ها را قبول کرده بودم و در حسرت دورانی بودم که زمانی هم سن و سال هایم داشتند. تا اینکه فیلم اخراجی ها را دیدم و با دیدنش باز هم دیدم تمام آن حرف ها درست بود. همه توی فیلم متحول شدند از آن دزد جیب بر بگیر تا آن مرد مقدس مآب همه متحول شدند.
گذشت و گذشت تا سازنده ی اخراجی ها ادامه ای بر فیلمش ساخت...
آن دزد متحول شده دوباره جیب بری می کرد آن هم با شدت و حدت بيشتر، آن مرد مقدس مآب نه تنها متحول نشده بود كه كلي صفات بد ديگر هم به اش اضافه شده بود...
چه كردي با اعتقادات ما آقاي ده نمكي؟ يعني پر شدن جيبت آنقدر مهم بود كه با تمام باورهاي صادقانه يك نسل بازي كني؟ مي ارزيد كه با تخريب تمام زيبايي هاي آخر فيلم اولت خودت را پروار كني؟
چه كرديد هم نسل هاي من؟ يعني مي ارزيد براي خنديدن به جلف ترين شوخي ها تمام باورهايمان را زير پا بگذاريم و قاه قاه بخنديم و فيلم را چندين و چند بار ببينيم و به اين چند بار ديدنمان افتخار كنيم؟ چرا صداي هيچ كدام تان در نيامد؟ چرا همان موقع وسط سالن سينما فرياد نزديد كه پس تحول آدم هاي اخراجي هاي يك چي شد؟ چرا لنگه كفشت را پرتاب نكردي طرف پرده سينما هم نسلي باور باخته ي من؟